داستانک
زیبا
از زمین و زمان گِله می کرد ، حوصله هیچ کس را نداشت، زندگی برایش مانند سرابی بود و روزها یکی پس از دیگری تکراری می گذشت ، انگار نه انگار که فرشته کوچکی در راه بود ، سیگار کشیدنش بیشتر شده بود.
کرایه خانه ، کرایه مغازه و دیگر هزینه ها برایش رمقی نگذاشته بود ؛ خانمش می گفت : مگه با غصه خوردن چیزی درست نمی شود ....
امیدت به خدا باشه
بهار از راه رسید ؛ شکوفه درختان جلوه زیبایی بر شهر افکندند ...
با تولد دخترش، امید تازه ای در دل او جوانه زد و لبخندی بر لبانش نقش بست .
زیبا آمد که زندگی زیباتر شود.
نویسنده : اسحاق فتاحی